تبليغاتX
پاندورا
 
پاندورا
 
 
 
ازکجا باید شروع کنم ،هیچ نمیدانم مدتهاست که نه آمدم ونه رفتم ،سکوت بود و سکوت

تیک تاک ساعت هم شنیده نمیشد، کسی منتظرم نبود

بخاطرمن ،بخاطراون ،بخاطرهردومون رفتم و ازخاطرم رفت که دوستانی انتظارم رامیکشند

هیچکدام نمیدانند که مرا چه شد؟ و هیچکدام نخواستند که بدانند!!!!

آمد وبازهم رفت ،فقط برای چند ماه وبازهم با خاطرات زنده ام ،نفس میکشم ،حس میکنم

نوشتم و نوشتم مدتها نوشتم،تابلویی که خودم رادرگوشه گوشه آن جای داده بودم

«ایکه ازکلک هنر نقش دل انگیز خدایی

حیف باشد مه من کاینهمه ازمهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی

من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی »

سالروز میلادش ،هدیه کردم ،گریست واقعا گریست ،اثرش راگذاشته بود

غرق در مشکلات و روزبه روز غرق میشد ،تا دیگر نفهمیدم چه شد ،هیچ هیچ هیچ

وباز هم رد پاو هیچ

آمدنددشمنان دوست نما، میخواستند یار باشند ونیش خنجر شدن

سو ء رفتار،سو ء گفتار،منفعت طلب ،من هم که تنها

متنفرم، دیگر چیزی ازم نمونده

سال نو شد، ولی چه نو شدنی

آمدم که بنویسم شاید کسی فهمید که چه میگویم

واقعا کسی هست که بفهمد چه میگویم ؟!!!!!!

سرنوشت را کی توان از سرنوشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!

بی هدف ، خسته، سیاهی محض ، هیچ ندارم

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 13:25  توسط پاندورا  | 
باور نميكنم ،هنوز هم باور نميكنم ، نه نه نه !!!!!

 مث يه تيغ ماهي يا يه لقمه بزرگ تو گلوم گير كرده

نه بالا مي آد ، نه پايين ميره ،داره خفه ام ميكنه !!!!!

فكرش هم داره آزارم ميده ، لبخند تلخم رو هم ازم گرفته،

وقتي يادش تموم لحظه هاتو پركرده ،

روحش تموم جسمتو گرفته ، انتظار شنيدن، انتظار ديدن داره از پا درت مي آره

چشات روي در سفيد شدن ، گوشات منتظر شنيدن نوايي از آن سوي خط هان ،

روزيكه حس ميكردي تو نبض ات مث تيك تاك ساعت بالا و پايين مي پره،

همه شاديت ، ديدن چشاي عسلي ايشه  ولبخندش همه غماتو به باد فراموشي ميده ،

روزيكه تو هم فك ميكردي از عمق اون نگاهها جز عشق ومحبت وصفا چيزي ديگه اي پيدا نميشه

روزيكه آغوش مهربون و گرمش بهت اميد موندن ميداد ،

 به خودت ميگفتي اي بابا دل آدما به هم راه داره ،مگه ميشه آدم حس نكنه

آره تو بودي كه ميگفتي همه آدما يه حس قوي دارن ،انعكاس هاي مثبت و منفي اطرافو ميگيرن

اصلا امكان نداره ،من عشقو از چشاش ميخونم ،من محبتو از گرماي آغوشش حس ميكنم

حالا چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از اين سالها ، چي فهميدي ، كه توي تموم اون لحظه ها ،‌اشتباه ميكردي

وقتي به در خيره ميشدي، او در كنار ديگري به آرامش رسيده بود

وقتي مست نگاش بودي ، فكرش به غير تعلق داشت

اصرار به رفتنش،رسيدن به يكي ديگه بود

وقتي تموم دنيات در برابر چشاش بي ارزش بود، اون دنياشو يه جوره ديگه ساخته بود

به خدا دروغه كه ميگن دل آدما به هم راه داره ، باوركن كه باور نميكنم اينا همش يه فيلم بوده باشه !!

يعني چي ، آخه بزرگترين اكترهاي دنيا هم نميتونن اينطوري نقش بازي كنن!!

پس چي ، ترحم بوده ؟؟؟  شايدم من حسابي تو روياهام گيركرده بودم

ولي نه بابا ، اينطوري هم نيست ،خيالباف ورويايي بودن اصلا بهم نميآد

پس چي ؟ حداقل تو بگو ، آخه به چه جرمي؟

 تو اينهمه سال رودست خوردي،

حماقت كردي، بچگي كردي ، باور نداشتي

حالا چي ، چيو بايد ببخشم

چي بگم ، جالبه كه خدا يهو اينارو از‌ آسمون مياره ميزاره جلو پات

و تو جرات نگا كردن هم بهش نداري ، دائم فرار ميكني تا بالاخره ته يه كوچه بن بست خفتت ميكنه

و حالا بايد روبه رو شي به هر قيمتي كه شده

خدا جونم چيكار كنم ؟!!!!!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 7:22  توسط پاندورا  | 

جالبه

ببخشم ؟ چيو؟ كيو؟

من چي ميشم؟

كجابرم؟ به كي بگم؟

خسته ام؟ خسته ام؟ ازهمه چي؟ازهمه كس؟ ديوونه ديوونه ام!!!!!!

اينهمه مدارك و قرائن چي ميگن؟ ميگن كه تو يه احمقي ،ميگن كه

كارهاي خدا يه حكمتي داره ؟

 واي خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چقد بزرگي، چقد مهربوني، چقد باحالي

يادته هي بهت گفتم: به من نزديكي، كو پس اون نزديكي؟  تو از رگ كردنم

 هم بهم نزديكتري ، پس كجايي؟

حالا ميگي : اينجام ، چشاتو واكن ، نه نه اگه چشات هم وا نكني ، منو اينجا

 حس ميكني ، راست ميگفتي :

اينقد چشام خوني بود كه نمي ديدمت ، اينقد دلم دنبالش بود كه حس

 نمي كردم ، خدايم همين نزديكي هاس.

الان ميفهمم ، الان ميفهمم ،حكمتش چي بود؟

ميخواستي كه برم ،تو خواستي كه همه چي تو سكوت تموم شه،

 حالاميفهمم چرا؟؟؟

گفتي: پاشو دختر، بسه ديگه ، ارزششو نداره ، ببين ، نگا كن ، اينهارو

 نمي دونستي، ولش كن بابا

دستي دستي داري خودتو ميكشي ،........

هي ، هيچي  نمي فهميدم، هيچي نميشنيدم ،اصلا كرو كور شده بودم

ولي حالا ميفهمم، حالاميدونم حكمتش چي بود،رازي كه توش خوابيده بود،

 بيدار شد وبا صداي بلند شروع كرد به گريه كردن ، طوريكه همه فهميدن ،اين

چه رازي بود ،ولي فقط من ميدونم چي بود، چي شد، كجا رفت...

فقط ميدونم  كه توخدايي، تو ربي، بزرگي، همه اي، همه

واي كه چقد دلم ميخواد بيام پيشت ، دلم ميخواد ببوسمت، دلم ميخواد اين

 كابوس تموم شه و ببينمت، به يگانگي ت قسم كه دواي دردمي ، مرحم

زخممي ،غريبه نيستي، ميشناسمت،توخودخود مني  خسته ام خدا

ميدونم كه ديدني نيستي ، ميدونم كه ..............

ولي ميدونم كه  يه جورحسه ، چه حس عجيبيه،چقد غريبه  

منو ببخش ، ببخش

دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 5:0  توسط پاندورا  | 
لحظه ها درگذرند،میدوند و میروند 

 نقاط کور، چه اندیشه ای؟

سیاهی مملو از سفیدی یا سفیدی مملو از سیاهی

به ظلمت و تاریکی ، به عصیان و گناه

به جرم ناگهانی ، به امید ناامید

به دیدگان پر از اشک، به دلهای پر ز آه

به دردهای ناگفته ! به روزگار ! به خاطرات !

اجل ! ابد!

آه.............

 کجایی؟کجایی؟

تصورش هم می آزارد ،  می سوزاند،می میراند

یارای تحمل نیست

به خودت

مرا یارب بسی تو مهربانی

مرا یارب بسی تو جاودانی

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:3  توسط پاندورا  | 
مست بوي نفس هايت

مست عطر دلنوازت

بي مهابا و پر تلاطم

بگذار برود

مي رود تا بگريزد

مي گريزد تا بيابد

مي يابد تا بخواهد

مي خواهد تا بماند

مي ماند تا باز هم برود

اين باركدامين پستو؟

پس لرزه هاي جدايي

گرداب هاي تنهايي

مي كشد مرا!!! به كام خود مي كشد مرا!!!!

عمق نگاههاي خيره

اشك هاي بي حساب و كتاب

وفرياد از اين قلب شكسته و انتظار بي فايده

مي سازم ، مي سازمت

گرچه جان فرساست

چون سيگاري آتش ميزنم ، يكي پس از ديگري

خاطرات درهم و برهم

تنها عقيق ماند روي سينه جاي مرحم

براي زخم كهنه ام ، عين نمك بود نمك

خون مي چكد از لبانم

آه ميكشند بند بند انگشتانم

بي هدف !

 يكصدا !

ترا ميخوانند ترا !!!!!

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 2:17  توسط پاندورا  | 

هنوز هم که هنوزه

جامه به تن دریده

دیده به راه مانده

اشکها همه خشکیده

خسته وتنها

یکه وسوخته  

یادگار روزهای بی کسی

امید شبهای تنهایی

چه بی ابتدا

چه بی انتها

چه بی سرانجام

چه بی فرجام 

چه بگویم

فریاد سکوت

آه جگر سوز

خانه بی ستون  

تلاش بی ثمر

قطار عمر

محبت خاموش

آری 

میدانم همه را میدانم

باز هم میدانم ......

تکرار مکررات

مرگ عشق

عشق مرگ

نقطه کور

سیاهی مطلق

دریاب

مرا دریاب

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 16:20  توسط پاندورا  | 
نيمه هاي شب

ثانيه ها مي تپند

پرواز همان و رفتن همان

چه هراسان پريدي

غذاهای دست نخورده

راهرو بس تاريك

فانوسها همه خاموش

طبقه سوم ،پنجره سوم

نگاهم تنها بدرقه راهت

نيم نگاهي بود كه برگشت

دست بلند كردي

علامت وداع ؟

وداع خاموش !

وداع سرد !

نگاه مهتاب بود

روشني كوچه تاريك

بي خواب و رها در بستر

ترديد بود و گريز

محال و دست نايافتني

اشك هاي بي محابا  

در آغوش تنهايي كوچه

نميدانم باز هم 

نگاهي و فريادی خاموش

بازهم عشق و احساس

چاره اي نیست،گریزگاهی ندارم  

شاید شاید 

نیستم و نباش

مجالی نیست

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:31  توسط پاندورا  | 
مخم داره به معنيه واقعي كلمه سوت ميكشه ، عجيب غريب سرم درد گرفته

اصلا باورنميكنم ، مگه ميشه ،يعني يه جورايي اصلا باوركردني نيست ، انگار واقعا انسانيت مرده

اصلا تو مخيله ام هم نمي گنجه ،تصاويرش يه لحظه هم ازجلوي چشمام كنار نميره

دائما بهش فكر ميكنم كه چرا؟ آخه چرا؟!!!!!

به چه جرمي ؟ مرگ تدريجي ؟واي بر من !!!!!!!!!!!

چقدر هي خودمو به كوچه علي چپ بزنم!!  توجه نكنم !!

بي خيال دنيا شم!! انگار نميشه كه نميشه !!

يه اتفاقهايي مي افته اصلا نميشه ازكنارش بي تفاوت گذشت

من هم كه اين حس انساندوستانه ام وقتي گل ميكنه ،‌ گل كرده ديگه  وچندين روز اعصابمو به هم ميريزه

خلاصه

واسه خودم داشتم تو وبلاگها سرك ميكشيدم كه به «شوق رهايي» از جناب ايرج شهبازي عزیزسر زدم و

تو كامنت هاش به آريادجال برخوردم و با « از يادداشت هاي يه نفر ديوانه» آشنا شدم ، كامنتش نظرمو

جلب كرد راجع به فيلم سنگسار دعا ،رفتم به وبلاگش سر زدم، 

 واي ازاين وحشي گري ها ، دختر بچه ۱۷ساله عراقي تحمل بلوك هاي سيماني رو داره ؟

آخه سنگدلي و بي رحمي تا چه اندازه ؟

اين ديگه چه قانونيه ؟

اينقدرداغون و به هم ريخته ام كه اصلا مخم كار نميكنه

ازطرفي تو (خوابهاي ابري) يه مختصر مطلبي نوشته بودم اصلا هم با قوانين تناقض نداشت ولي مثل

اينكه به مذاق جناب مدير بلاگفاخوش نيومده بودو اخطاريه زد كه بابا اگه تجديد نظر نكني وبلاگتو فيلتر

ميكنيم ، هيچي ماهم يه قسمتهايي رو اديت كرديمو و حالا  

اصلا نميدونم چي بنويسم كه دلم يه كم آروم باشه

ولي بدون كه انسانيت و مروت وجوانمردي خيلي وقته كه مرده ، دختره ي بي دفاع  ازكمر لخته ،مثلا

مسلمونن ،دويست تا مرد گردن كلفت عرب واستادن نگاه ميكنن، به چي ؟

يه نفر نيست با اون مثلا غيرتش روشو بكشه ، يا اصلا بپرسه چرا؟ ميدونم كه از اين «دعا» ها زیادن وما

تقريبا بي خبريم ،ننگين و شرم آوره

به راستی نمیدانم ، نميدانم

چگونه غم دل با تو بگویم!!!!!!!!!!!!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:34  توسط پاندورا  | 
دريا سرود گمشده اي مي ريخت

درگوش صخره هاي خزه بسته

اهريمن پليد تن خود را

انداختم به قايق بشكسته

باران زروي گونه من مي شست

زهر لبان پرگنه او را

درلابلاي پنجه فشردم سخت

بازوي خيس خسته پارو را

طوفان حماسه هاي كهن مي خواند

با پاره ابرهاي سيه پيكر

من درشتاب وقايق من درجنگ 

با موج هاي وحشي بازيگر

بردم تني كه با تن ننگينش

درروي ماسه هاي پرازنم خفت

بردم لبي كه از لب زخمينش

چرك لبان مرد دگر را رفت

بردم تن پرازعطش خود را

درعمق آب شور بياندازم

بردم كه اين وجود سيه خو را

درژرف آن كبود نهان سازم

كردم تلاش وقايق سنگين را

تاغرق گاه تيره رسانيدم

وين نيم مرده لاشه خود را خود

تا وعده گاه مرگ كشانيدم

خون فريب دررگ من ماسيد

رخوت گرفت وبست به زنجيرم

برآسمان نهيب زدم باخشم

اي آسمان بخند كه مي ميرم

پارو كشيدم وزدم ازكينه

برپشت خود، درآب رها گشتم

گرداب تشنه جفت مرا بلعيد

ديدم كه من زخويش جدا گشتم

فريادها زدم كه نجاتم ده

خاموش مي گريختم ازفرياد

آواي من چو پيكر ننگينم

درچنگ موج هاي گران افتاد

آنگه كلاف ابر زهم وا شد

ساييد باد دست به موي من

دريا خموش گشت و يخ خورشيد

شد چكه چكه آب به روي من

بر ساحل برهنه به ناخن ها

نقشي زخود كشيدم وگرييدم

مرغي زروي فار پريد و رفت

بستم به لب سرود ،سراييدم

اي بندر غريب خداحافظ

اي عشق پر فريب خداحافظ

پاروزنان پيركنون گويند

هرشب به گريه دختر زيبايي

ازقايقي شكسته كشد فرياد

شاعر به وعده گاه نمي آيي؟

آواي او رود ز پي ام درموج

ديري براين نداي نمي پايد

دريا جواب مي دهدش

هرگز

هرگز به وعده گاه نمي آيد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:25  توسط پاندورا  | 
فرياد زدم عشق ،عشق ،عشق

- زهي خيال باطل

فرياد زدم  مروت،جوانمردي  

- ريشخند تمسخر

فرياد زدم  آغوش محبت، ترنم مستي و هستي

-مگريافت ميشود

چيزي جزاين كلمه نمي بينم

چگونه قلبهايمان لبریزازكينه ونفرت

وخدايمان مستبد وجبار!

خانه امن و آرامش كجاست ؟

بهتان به چه مي زنيد؟

با چشم بندي سياه رد ديدگان مشتاقم را گرفتي

سفيدي راگرفتي تاغير از سياهي نخواهم

عشق درمذاقم به تلخي زهر بدل شده

داغ محبت بر دلها مان

تمناي نگاه!

به چه مبدل شده ايم

عروسك خيمه شب بازي 

........ 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 4:10  توسط پاندورا  | 
 
  بالا